روایت یک روز ناتمام؛ وقتی «جک‌های بی‌مزه» در گلو بغض شد

روایت یک روز ناتمام؛ وقتی «جک‌های بی‌مزه» در گلو بغض شد

کرمانشاه – یک دورهمی ساده در پارک دولت‌آباد، ناگهان به شبی خونین در «دره دراز» گره خورد؛ جایی که خنده، رفاقت و نماز، در آتش گلوله و شهادت ناتمام ماند.

خبرگزاری مهر – گروه استان‌ها: فراخوان‌های یک هفته گذشته، بهانه‌ای شده بود تا غبار دوری از رفقای قدیمی تکانده شود. قرارهای کاری و مشغله‌های زندگی، مدت‌ها ما را از هم بی‌خبر گذاشته بود و حالا پارک حاشیه خیابان اصلی دولت‌آباد، نقطه اتصال ما شده بود. پارکی که از یک‌سو به محله آرام دولت‌آباد تکیه داده بود و از سوی دیگر به جاده «دره دراز» و خروجی شهر می‌رسید. خدا را شکر، محل استقرار ما در آن چند روز، جزیره آرامش بود.

ساعت حوالی ۹:۳۰ صبح بود. تعدادی از بچه‌ها روی چمن‌ها زیرانداز انداخته بودند؛ یکی گوش به رادیو سپرده بود و دیگری سرگرم گوشی همراهش. سکوت صبحگاهی پارک اما دیری نپایید که با هیاهوی شیرین بچه‌های محله شکست. ۱۰-۱۵ نوجوان با آن لهجه شیرین جافی، که جذب مرام «حاج علی» -آن طلبه خوش‌ذوق و رفیق‌باز- شده بودند، با توپ فوتبال سر رسیدند. با اینکه معمولاً عصرها می‌آمدند، اما تعطیلی پنجشنبه مدرسه‌ها، قرار بازی را به صبح کشانده بود.

حاجی و چند نفر دیگر هم قاتی بازی شدند. صدای خنده، کُری‌خوانی و ادا و اطوارهای «محسن صافکار» فضای پارک را پر کرده بود. بعد از بازی، حاج علی طبق معمول بساط چای و گعده را روی زیرانداز پهن کرد. محسن صافکار که از رفقای مدافع حرم و صافکار حرفه‌ای شهر بود، مثل پیام بازرگانی وسط بحث‌های جدی حاجی می‌پرید و با تعریف کردن یک جک تکراری و بی‌مزه، بمب خنده را منفجر می‌کرد. وقتی بچه‌ها به شوخی صدایش می‌کردند، می‌گفت: «اونقدر با شاسی فلزی به بدنه ماشین‌ها کوبیدم که سر و صداش دکمه شیطنت مغزم رو هر ده دقیقه روشن می‌کنه.»

در همین گیرودار، مادر «آراد» -یکی از بچه‌های محل- شاکی و عصبانی برای بردن پسرش آمد. آراد پا سفت کرده بود که نمی‌روم. حاج علی با درایت جلو رفت و وقتی فهمید نگرانی مادر از ضعف درس ریاضی آراد است، «اکبر» را صدا زد. اکبر، دانشجوی ارشد مکاترونیک که هوش ریاضی‌اش زبانزد بود، همان‌جا قرار گذاشت تا با کتاب و دفتر، اشکالات آراد را رفع کند. مادر راضی شد و غائله ختم به خیر.

کمی آن‌طرف‌تر، من و دو رفیق دیگرم که از قضا نام هر دوی آن‌ها «حسین» بود، روی چمن‌ها نشسته بودیم و بی‌خبر از طوفانی که در راه بود، گرم بحث‌های داغ فلسفه اقتصادی و گرانی بودیم؛ بحث‌هایی که خروجی‌اش فقط مشتی چمنِ کنده‌شده با دستان بی‌قرار حسینِ بزرگتر بود.

ظهر که شد، بچه‌ها رفتند و آراد با خوشحالی قرار فردا را با اکبر فیکس کرد. سرمای هوا که به استخوان رسیده بود، ما را برای وضو و نماز به آن سوی بلوار و گردان امام حسین(ع) کشاند. بعد از نماز، در محوطه گردان، دیدن چهره‌ای آشنا دلم را گرم کرد. «میثم جمالی» بود. از زمان بازگشت از سوریه و استخدامش در سپاه، دو سالی می‌شد که ندیده بودمش. جوانی محجوب و مأخوذ به حیا. روبوسی کردیم و گرم احوالپرسی شدیم؛ غافل از اینکه این آخرین دیدار ماست.

ناهار گردان، ماکارونی‌های سرد و ماسیده‌ای بود که بیشتر به طناب‌های درهم‌پیچیده می‌مانست و فقط با زور نوشابه پایین رفت. چرتی کوتاه زیر وِروِرهای عمدی «اردشیر» که نمی‌گذاشت بخوابیم، تمام استراحت ما بود.

ساعت حدود ۴:۳۰ عصر، ورق برگشت. با «حاج یحیی» فرمانده بچه‌ها، «مسعود» رفیق ۱۵ ساله مبل‌سازمان و «رسول» سوار ماشین شدیم و گشتی در خیابان‌ها زدیم. به خیابان «دره دراز» که رسیدیم، بوی فتنه بلند شد. انتهای کوچه‌ها مملو از جمعیتی بود که انگار منتظر اسم رمز بودند. کنار پمپ‌بنزین، بچه‌های یگان ویژه و سپاه مستقر بودند. نیم ساعت نگذشته بود که جمعیت به خیابان ریخت. اینجا خبری از اعتراض اقتصادی نبود؛ شعارها از همان ابتدا ساختارشکنانه بود و بوی خون می‌داد.

سنگ و مواد منفجره دست‌ساز (اکلیل) مثل تگرگ بر سر نیروها و خودروهای عبوری می‌بارید. فرمانده دستور پرتاب گاز اشک‌آور داد، اما فاصله زیاد بود و افاقه نمی‌کرد. در آن هیاهو، یکی از نیروهای انتظامی درخواست ماشین آب‌پاش کرد. محسن صافکار باز هم دکمه شیطنتش روشن شد و با اشاره به هیکل درشت «احسان» گفت: «ماشین رو ول کن! پشت احسان قایم شیم هم گنده‌تره هم ایمن‌تر!» خنده‌ای تلخ بر لب‌ها نشست و احسان اخم کرد. حاجی یحیی اما جدی بود؛ تذکر داد که تک‌روی ممنوع است و هدف فقط متفرق کردن جمعیت و دستگیری لیدرهاست، نه درگیری کور.

هوا رو به تاریکی می‌رفت که صدای مهیبی فضا را شکافت. اول فکر کردیم صدای اکلیل است، اما فریاد «شلیک می‌کنند… اسلحه دارند!» حقیقت تلخ را عریان کرد. یکی از نیروهای انتظامی که با اسلحه ساچمه‌زن پلاستیکی جلو رفته بود، نقش زمین شد. آمبولانس زیر رگبار سنگ و گلوله جنگی به سختی جلو آمد. هنوز در آمبولانس بسته نشده بود که نفر دوم هم افتاد. شدت آتش آنقدر زیاد بود که پیکر زخمی یک ربع روی زمین ماند.

وقتی بالاخره بچه‌ها با جان‌فشانی او را عقب کشیدند، خبر رسید که شهید شده است.

فریادها تمامی نداشت. «میثم جمالی رو زدن…». دلم هری ریخت. میثم، همان رفیق محجوبی که ظهر دیده بودم، حالا در تاریکی شب، هدف گلوله قرار گرفته بود و خبر شهادتش، کمرمان را شکست. «مرتضی» نفس‌نفس‌زنان خودش را به من رساند و با صدایی بریده گفت: «یحیی رو هم زدن… بردنش بیمارستان… به بچه‌ها نگو روحیشون خراب نشه… سردار گفته حاج محمد فرماندهی رو بگیره.»

ما با دست خالی، باتوم و نهایتاً اشک‌آور، در برابر گلوله‌های جنگی ایستاده بودیم. تاریکی مطلق، فرصت را به خودروهای پژو و سمندی داد که با سرعت رد می‌شدند و دیوانه‌وار رگبار می‌بستند. هر لحظه یکی از بچه‌ها می‌افتاد. گلوله‌ها دقیق به قلب، سر و گردن می‌خورد؛ نشانه‌ای از اینکه تک‌تیراندازهای ماهری روبرویمان هستند، نه معترضین عادی. یکی از پاسدارها درست چند قدمی من، کنار تویوتای سپاه، ناگهان از پشت افتاد. وقتی بالای سرش رسیدم، خون از پشت گردنش جاری بود. مات و مبهوت مانده بودیم.

ساعتی بعد، کمی پایین‌تر، باز هم به محسن صافکار رسیدم. چهره‌ها درهم و روحیه بچه‌ها داغان بود. بغض گلویم را فشار می‌داد. رو به محسن کردم و گفتم: «راستی محسن! اون جک بی‌مزه‌ت چی بود؟ تعریف کن…»

پسر تیزهوشی بود؛ فهمید می‌خواهم فضای مرگبار را بشکنم. نگاهم کرد. برای اولین بار دیدم که چشمان همیشه خندانش خیس اشک است. با صدایی لرزان و لبخندی تلخ گفت: «یکی خواست بره تونس… نتونست…»

و همزمان با لبخندش، اشک‌ها آرام روی صورت خاکی‌اش سرازیر شد. آن شب، در «دره دراز»، خنده‌های ما با خون رفقایمان درهم آمیخت و ناتمام ماند.

کد خبر 6744014

  • آشوبگران شکم دوستم را دریدند!

  • امیدواریم «اسلام» از دست قصابان زمانه نجات پیدا کند!

  • کشتی شکسته‌ای که جان فرمانده گردان علی اصغر را نجات داد

  • شب‌های پرستاره در وادی رحمت تبریز؛ روایت دلدادگی در میان مزار شهدا

  • خاطره‌سازی جشنواره فیلم کودک با اکران بچه‌های مردم

  • تلگرام خبرگزاری زیر خبر
  • تلویزیون آن
  • اختصاص۷۰۰ هزار میلیارد تومان برای حمایت ازتولیدکنندگان کشاورزی و دامی

  • مردم در ۲۲ بهمن بار دیگر پیام قدرت ایران را به دنیا نشان خواهند داد

  • منتظری: حضور در راهپیمایی ۲۲ بهمن یک وظیفه دینی و ملی است

  • ۸ پروژه با حضور وزیر ورزش و جوانان در استان اصفهان افتتاح شد

  • روایت یک روز ناتمام؛ وقتی «جک‌های بی‌مزه» در گلو بغض شد

  • ۹۲ درصد داوطلبان انتخابات شورای شهر شیراز تائید صلاحیت شدند

  • جامعه قرآنی با آرمان‌های امام تجدید میثاق کردند

  • پایان ۱۶ سال توقف پروژه‌های عمرانی در منطقه ۳ تهران

  • قوه قضائیه ادعای صدور حکم اعدام برای یک ورزشکار را تکذیب کرد

  • تقویت ظرفیت نهالستان‌های سردسیری در دستور کار منابع طبیعی کشور

  • پرسپولیس با راننده برزیلی در سراشیبی سقوط/ نقطه ضعف بزرگ مشخص شد

  • فعالیت سامانه بارشی تا پایان هفته؛ هشدار افزایش دما و ریزش بهمن

  • رهبر انقلاب: ملّت ایران، دشمن را مأیوس کنید

  • آزادی دو چهره برجسته مخالف در ونزوئلا پیش از تصویب قانون عفو عمومی

  • استعفای سفیر نروژ در عراق و اردن در پی ارتباط او با جفری اپستین

  • عیدی بازنشستگان تامین اجتماعی ۲ برابر می‌شود؟

  • استخدام جدید نخبگان در ۱۴۰۰ «ردیف شغلی»؛ جذب در پست‌های در شأن نخبگان

  • پیام تلویزیونی رهبر انقلاب خطاب به ملت ایران؛ تا دقایقی دیگر

  • پاسخ ایران این بار هدف‌گیری ریشه‌های حضور منطقه‌ای آمریکا خواهد بود

  • کالابرگ دهک‌های درآمدی چهارم تا هفتم شارژ شد

  • روزنامه‌های ورزشی دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۴

    روزنامه‌های ورزشی دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۴

  • روزنامه‌های اقتصادی دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۴

    روزنامه‌های اقتصادی دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۴

  • روزنامه‌های صبح دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۴

    روزنامه‌های صبح دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۴

  • روزنامه‌های ورزشی یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴

    روزنامه‌های ورزشی یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴

  • روزنامه‌های اقتصادی یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴

    روزنامه‌های اقتصادی یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴

  • سرور اچ پی
  • مزایده خودرو
  • خرید هاست وردپرس
  • پخش عمده موبایل مشهد
  • تعمیر کامپیوتر تهران
  • ایمپلنت دندان
  • استعلام شرکت با کد ملی
  • آلپاری
  • فروش خودرو کارکرده
  • خرید دستگاه تصفیه آب
  • خرید دام زنده
  • هلدینگ پارسه
  • مهرینو
  • تهران تایمز
  • روزنامه آگاه

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

Are you human? Please solve:Captcha