یکی برنج دم می‌کرد، یکی گوشت خرد می‌کرد، یکی ظرف می‌شست |روایتی از مراسم تشییع رهبر شهید

یکی آقا را با لباس رزم دوست داشت، یکی با رفاقتش با شهدا، یکی با لبخند پدرانه‌اش، هر کس آقای خودش را آورده بود.

اقامه نماز بر پیکر رهبر شهید انقلاب در مصلای تهران

به گزارش همشهری آنلاین، محمد حقی نویسنده و ناشر از نخستین روز حضور خود در آیین وداع و تشییع رهبر شهید ایران روایتی نوشته که آن را برای انتشار در اختیار خبرگزاری تسنیم قرار داده است. این روایت به شرح ذیل است:

«از عصر جمعه تا ظهر شنبه، رفقا یک لحظه هم از کنار دیگ‌ها کنار نرفتند. یکی برنج دم می‌کرد، یکی گوشت خرد می‌کرد، یکی ظرف می‌شست، یکی آتش را زنده نگه می‌داشت. شب از نیمه گذشت، صبح شد و ظهر و هیچ‌کس نخوابید.

خستگی روی صورت همه نشسته بود؛ اما وقتی آخرین دیگ از روی آتش پایین آمد و کشیده شد و توزیع شد انگار خستگی تازه خودش را نشان داد. خستگی نه از جنس کار که از جنس دوری و میزبانی که در مصلی بود

چند دقیقه‌ای فقط همدیگر را نگاه کردیم. هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت. راه افتادیم سمت محل وداع.

در راه، با اینکه پاهایمان دیگر جان نداشت، انگار چیزی ما را می‌کشید. فکر می‌کردم می‌روم چند قطره اشک بریزم، دلم سبک شود و برگردم؛ اما از همان خیابان‌های منتهی به مصلی فهمیدم قرار نیست این‌بار چیزی سبک شود.

هرچه جلوتر می‌رفتیم، جمعیت بیشتر می‌شد. از روی لهجه‌ها می‌شد فهمید که همه آمده‌اند؛ از همه جای ایران. کنارم پیرمردی با لهجه آذری آرام صلوات می‌فرستاد. چند قدم جلوتر، مادری با لباس محلی جنوبی، کودکش را بغل کرده بود و زیر لب روضه می‌خواند. جوانی با لهجه مشهدی مسیر را برای پیرزن‌ها باز می‌کرد. مردی با لباس بلوچی، آن طرف‌تر عشایری با کلاه نمدی، روحانی، دانشجو، کارگر، کاسب، نظامی… انگار ایران را تکه‌تکه آورده بودند و کنار هم گذاشته بودند.

میان آن همه آدم، نگاهم مدام روی عکس‌هایی می‌افتاد که در دست مردم بود.

عکس‌ها عجیب بودند؛ خیلی هاشان شبیه هم نبودند.

پیرمردی عکس آقا را با لباس نظامی در دست گرفته بود. هر بار که نگاهش می‌کرد، زیر لب چیزی می‌گفت و سرش را پایین می‌انداخت. انگار سال‌ها با همان تصویر زندگی کرده بود.

کمی آن‌طرف‌تر، جوانی عکسی از آقا در کنار فرماندهان شهید را روی سینه‌اش چسبانده بود. هرکس از کنارش رد می‌شد، ناخودآگاه نگاهی به عکس می‌کرد؛ انگار آن قاب، فقط یک عکس نبود، یک تاریخ بود.

پسری شاید پانزده‌شانزده ساله، تصویری از لبخند آقا را بالا گرفته بود. لبخند روی عکس بود، اما خود پسر اشک می‌ریخت.

مردی میانسال، تصویری را در دست داشت که آقا میان مردم نشسته بود؛ نه پشت تریبون، نه در دیدار رسمی؛ میان مردم. آن را طوری در آغوش گرفته بود که انگار عزیزترین یادگار زندگی‌اش است.

همان‌جا فهمیدم هرکس، آقای خودش را آورده است.

یکی آقا را با لباس رزم دوست داشت، یکی با رفاقتش با شهدا، یکی با لبخند پدرانه‌اش، یکی با نگاه نافذش، یکی با حضورش میان مردم. هیچ‌کس این را به زبان نمی‌آورد، اما انتخاب هر عکس، خودش یک روایت بود؛ روایتی از اینکه صاحب آن عکس، با کدام فصل از زندگی آقا زندگی کرده است.

راه باز می‌شد و دوباره بسته می‌شد. مصلی پر و خالی می شد، آمدگان با ‌قدم های سبک می آمدند و رفتگان با باری سنگین می رفتند. کسی بی‌حوصله نبود. هیچ‌کس عجله نداشت. انگار همه می‌دانستند این آخرین قرار است. نزدیک‌تر که شدیم، بغض دیگر امان نمی‌داد.

آمده بودم اشک بریزم و سبک شوم، اما انگار غم دنیا را در دلم ریختند. داغ، فقط داغ فراق نبود؛ داغ دست‌های بسته بود. حس می‌کردی خونت به جوش آمده، اما هیچ راهی برای فریاد کشیدن نداری. فقط میان آن جمعیت ایستاده‌ای، اشک می‌ریزی و به خودت می‌گویی: کاش می‌شد کاری کرد.

در همین فکرها بودم که چشمم به پرچم‌های سرخ افتاد.

باد آرام آنها را تکان می‌داد و هزاران دست، آنها را بالای سر گرفته بودند. هیچ شعاری لازم نبود. خود پرچم‌ها حرف می‌زدند. همه نگاه‌ها یک معنا داشت؛ خون ولیّ خدا فراموش‌شدنی نیست. وعده خداست که خون مظلوم بر زمین نمی‌ماند: «وَمَن قُتِلَ مَظْلُومًا فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِیِّهِ سُلْطَانًا…»

امروز، بیش از آنکه یک تشییع ببینم، روایت یک ملت را دیدم؛ ملتی که هرکدام تصویری متفاوت از آقایشان در دست داشتند، اما همه با یک دل آمده بودند. میلیون‌ها نفر، میلیون‌ها خاطره، میلیون‌ها روایت… و یک داغ مشترک.

کد خبر 1049623 منبع: تسنیم

  • طالبان، قالیباف، پزشکیان و …| چند قاب از دوربین عکاسان خارجی در مراسم بدرقه رهبر شهید

  • ماجرای مردی که اشتباهی روی صندلی آقا نشست! | یکهو صداها بلند شد و من…| ببینید

  • خانم جوانی با یک بچه کوچک در بغل مستأصل سمت تابوت آمد…| روایتی از آخرین دیدار با رهبر شهید

  • برخورد آقا با شخصی که می خواست گلیم های آبی بیت را عوض کند | ببینید

  • یکی برنج دم می‌کرد، یکی گوشت خرد می‌کرد، یکی ظرف می‌شست |روایتی از مراسم تشییع رهبر شهید

  • اشعار رهبر شهید را روی مکعب ببینید

  • اگر داغ دل بود، ما دیده‌ایم…

  • قلعه‌نویی و تاج برای فوتبال ایران سم هستند | مردم به حرف‌های سرمربی تیم ملی می‌خندند

  • جکسون هینکل در مصلی تهران شربت نذری توزیع کرد + فیلم

  • بیانیه وزارت اطلاعات؛ جزئیات انهدام ۴ هسته تروریستی | ۱۰ تروریست دستگیر شدند

  • افشاگری اسکوچیچ در خصوص اختلافش با پرسپولیس + عکس | توانایی‌ من مشخص است اما …

  • شایعات تولد نوادگان رهبر شهید در اروپا و دریافت خدمات VIP تکذیب شد

  • جاسوس موساد از تشییع تاریخی و باشکوه رهبر شهید انقلاب عصبی شد + فیلم

  • فرمانده جدید نیروی دریایی سپاه منصوب شد

  • هیچ یک از طرفین در طول مدت تشییع به سمت یکدیگر شلیک نخواهد کرد | ممکن است در روزهای آینده با نتانیاهو دیدار کنم

  • کارشناس شبکه ۱۲ رژیم صهیونیستی: مراسم تشییع آیت‌الله خامنه‌ای نمایش قدرت ایران است | ترور رهبر ایران پیروزی اسرائیل نیست

  • پیشنهاد نجومی و ۷۰۰ میلیاردی برای جذب ستاره پرسپولیس | تصمیم مهم باشگاه

  • آزمایش جدیدترین تسلیحات با نظارت رهبر کشور | آزمایش تسلیحات ناوشکن ۵هزار تُنی در کره شمالی

  • دو شرط سنگین گل محمدی برای سرمربیگری در پرسپولیس | رقم درخواستی مشخص شد

  • ترامپ: از گریه ایرانیان در مراسم بدرقه رهبرشان متعجب شدم

  • مرگ نوجوان ۱۴ ساله در بیمارستان‌ | متخصص بیهوشی مرخصی بود!

  • تا کنون پنیر صبحانه را با این ۴ ترکیب امتحان کرده‌اید؟

  • ۸۰ میلیارد بدهید بازیکن ما استقلالی شود | توافق با آبی ها با بند فسخ یک میلیون یورویی

  • تارا، سورن و کوییک تا ۱۹۵ میلیون تومان گران شدند | صعود قیمت خودرو در نبود سیگنال ارزی | جدول قیمت ها

  • برخورد آقا با شخصی که می خواست گلیم های آبی بیت را عوض کند | ببینید

  • ماجرای مردی که اشتباهی روی صندلی آقا نشست! | یکهو صداها بلند شد و من…| ببینید

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

Are you human? Please solve:Captcha